مرا که راه ندادی به جمع ِ ایمانت....
و دور کردی از احساس خیس بارانت
و بین ِ حسّ ِ غزلهای تازه گم کردی
طنین هق هق همگریۀ دبستانت
و ....ازدحام چنان مینوشت روح ترا
که اعتماد نکردی به درد مهمانت
و اعتماد نکن ..(اعتماد حرف بدیست )
در این زما ...نۀ رنگی ..به همقطارانت...
و حس برف همیشه ...غریب میماند!
همیشه هم که ببارد، شب زمستانت
دو سطر بیش نخواندم از آسمان اما
همیشه وحشت افتادن است، پایانت.
و رام کردن من ساده بود... شاید عشق!
قرار بوده بمیرم ..... کنار ِ زندانت!
و دور میشوم از هر چه رنگ و بیرنگی است.
برای آنکه نبینم ترا ،......پشیمانت...!
