تبليغاتX
اینک این منم

اینک این منم

قرارمون همین بود نه؟ اصلا قراري داشتيم يا نه؟ اينها همه اش بيقراري است.... ......بيقراري ارواحي که درکسالت خميازه ميکشند ! خميازه خوب است....! خميازه مثل خمپاره ميماند گاهي. مي افتد و ..چرت آدم را چاره ميکند.

چاره نه! پاره...! اما شايد هم چاره بهتر است....!؟ اگر اينطور است بهتر است بگوييم خمچاره....! 

گفته بودم که ديوانه ام ...! شما باور نکرديد. اصلا هيچ کس باور نميکند................ باور حال  آدم  را  بهتر ميکند....هم حالش را هم خیالش را! اما دومی را بیشتر راحت میکند تا بهتر........چون خیال من یکی که هیچ وقت خوب نبوده که بهتر شود.

 

همین جوری اونگ بودم امروز....مانده بودم چه بنویسم دزد شدم!!!!دزد کلما تی که گفته ام به تو در مورد قرار و از این جغله بازیها...آخر کی با افکارش قرار میگذارد که من دومیش باشم..؟آنهم افکاری از نوع تو؟اینقدر صریح و دردناک....!!اما من همیشه سیلی خورم خوب بوده است ...میگی نه... تورا و کبودیهای دلم را وا میگذارم به خدا................

فکر میکنی کبودی خوب میشود !؟؟؟من که داده ام بالای این چشم یک ابرو بکشند !!اما تو مراقب باش !

همیشه ابرو را که برمیداری چشم را هم کور میکنی.....!

نه این کوری که من بودم و هستم و خواهم بود ها ....نه!!!جوری که دیگر در قیامت هم چشممان به جمال حضرت حق نیافتد.

 

هذ یان گفتن خوب است.....یعنی بهتر از شعر گفتن است .....چون شعر وقتی شرو ور میشود توی ذوق میزند

اما...هذیان تکلیفش از همان اول معلوم است .مثل بعضی از قرار ها..!که البته بدتر از شر و ورند ولی من بلد نیستم فحش ناموسی بدهم.نتیجه میگیریم بهتر است آدم با افکارش قرار نگذارد.

یک  علامت در روانپزشکی هست که بیمار جواب سوال اول را درست میدهد بقیه را هم همان جواب را تکرار میکند.

از این دو نتیجه میتوان گرفت:

اول اینکه من معلومات پزشکی ام به درد همان ....جانم میخورد(شما با هر کدام از اقوام که میپسندید پر کنید.)دوم اینکه من بهتر است یک وقت بگیرم .

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:56  توسط نازنین   | 

تصمیم گرفته ام که نبینم

کشتار برگ را ....

باید کسی جوانه به دنیا بیاورد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 3:8  توسط نازنین   | 

چند گاهی است دارم با آن طرف زندگی می کنم. رفتگی ها یشان بیشتر از خیلی از ماندن ها منقلبم میکند..به دیر رسیدن اگر چه اعتقادی ندارم . همیشه میتوان رسید . گاهی خوابی بهانه میشود ...گاهی غزلی...یک وقت هم دستی که ترا به خواندن مطلبی دعوت کرده ...خواسته نخواسته میبردت به سراغ وبلاگهایی که صاحبشان با پرنده ها میپرد . های! سید! میشنوی...؟ دارد براده های روحت جرقه می زند.براده های روح ( مرحوم سید حسن حسینی)

دارم برای روح شما لينک ميشوم...
سر ميزنی به سردر پیوندهای من؟
میخندم ،آنچنان که نگرییم زار زار
آنجا که خنده گریۀ تلخی است... وای من


من از همین کنار می آیم به دیدنت
یک دست مهر روح مرا رهنمون شده است.
من کور بوده ام دل من پیش پایتان
در چاله های نور و صدا سرنگون شده است!


سید دلم گرفته و مردم نمی کشند...
بار دلی که زیر نفسها بریده است!!
من له شدم ،از آخر وصل و خدا بگو...
اینجا دلم به کنج زمین نم کشیده است.


آخر بگو چه وقت بروزی ...به روز من
نه روزگار رنگی سرخ و سفید ها
یک لمحه نور ...یک گل مهتاب پست کن
یک آیۀ دقیق ...از احساس بید ها


سید سلام من برسان !با خدا بگو...
من پشت روزنی که گشودی نشسته ام
منظور من نبود که دور از تو سر کنم
سید بگو! ...بگو ...که خدایا شکسته ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 0:0  توسط نازنین   | 

باران باران حریق، در یا دریا!

یک دشت گل گندم زیبا دریا!

آتش آتش، و باد ...طوفان طوفان،

آدم آدم، عزای حوا دریا......

یک قایق گم شده است انگا ربه شب

دریاب دل شکسته ام را، دریا!

ماهی ماهی، پرنده، پرواز و خواب...

یک غفلتِ  سرخ مانده بر جا، دریا

این خودکشی دل است یا دلفینی

افتاده به ساحل تو تنها؟ دریا!

در خواب تو، غرقگی است، بیدارم کن!

کابوس اگر.... اگر که رویا، دریا!

از لطفِ تو دور می شوم من ،هر چند

پارو بزنم به خویش امٌا، دریا...

روی تن من نوشته با موج کسی

شن... بازی  باز؟ ساحلی یا دریا؟

من خیس، برهنه، زاده ام از مادر

مادر، مادر، نشسته در ما دریا......

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 15:58  توسط نازنین   | 

سیزده را در خانه میمانم و خون آرش دامنم را میگیرد.  در برابر مانیتور دراز میکشم و برنزه میشوم.میخواند:"میشه خدا را حس کرد  تو لحظه های ساده..."و سرم به دوار می افتد وبه پیچیدگی حسی می اندیشم که تو در آن جان میگیری.

هوشیار میشوم که بیایی...از خودم بیرون میروم و خیال را با تو قدم میزنم. یک دور هم سفارشی ....!

 بعد هم آویخته بر بازوان باغ خوابم میگیرد.بید مجنون بادم میزند که بخوابم.نمیخوابم ...عاشق میشوم. گریه میکنم...یکبار با دستمال ...یکبار بی دستمال...دستمال برای مالیدن به دست است یا به چشم...؟گیج میشوم و اشکم بند می آید.بید مجنون موهایم را گره میزندو دعا میخواند.( بیچاره باغ که سیزدهش را در من در میکند.) خانم آرایشگر میگفت موهای گره خورده را باید کوتاه کرد.سه سال است که موهایم را کوتاه نکرده ام....

یکی در میزند .تو نیستی.....یک طبقه پایینتر .... !خیالم را میفرستم که راهنماییش کند . خم میشود و روی خیالم را میبوسد بعد میپرسد چند سالته دختر جون و یک شکلات عیدیش میدهد.خیالم خسیس است شکلات را تنها تنها میخورد و غم هایش رابا من تقسیم مبکند.....عادت که میکنی دیگر دلت نمی گیرد.....

عادت که میکنی از عادت کردن خسته میشوی. دلت میخواهد آشوب را به ذهنت برگردانی اما نمی گذارند لامصب ها...هی شکلات عیدی می دهند و تو هی راضی هستی به رضای خیال.

با تو یک دست بازی می کنم اما تو حکم های عجیب میکنی ...خورشید ندارم مایه ام فقط خشت است. خورشید را بهانه میکنی و میپری ...خشت هایم را روی هم میچینم ..عطسه ام که میگیرد دیگر خشتی هم نمانده است.

(لطفا یکی سبزۀ روح مرا  به آب بسپارد...من کار دارم. دارم هذیانم را تمام میکنم........)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 7:34  توسط نازنین   | 

من به سهم خودم از زمین قانعم

خاک خاکستری یک مشت

آب آبی یک مشک

آتش سرخ یک لمحه

هوای بیرنگ به قدر نفس

 

من به سهم خودم از آسمان قانعم

خورشید به آن اندازه که یخم باز شود

و ستاره همان تعداد که از آسمان همسایه کم نیاید

و ماه را من به هلالی

و آسمان را به قدر رفع ملال ...

که سر آنقدر بر نخواهم آورد که طاق آسمان کوتاه بیاید

 

من به سهم خودم از مردم قانعم

مادری میخواهم به قدر یک دامن گاه گاه.. اگر که باشد... اگر که بتواند ...

پدری به قدر یک سایه  ...یک کف دست سایه

و از برادران و خواهران هر آنچه حوصلۀ تقدیر میطلبد.

 

من به سهم خودم از آرامش قانعم

همان اندازه که برآشفتگیم را به نظم در آورد

و از شادی

همان اندازه که در غمم شریک شود

و از صبر

که در مرگم تعجیل نکنم

و از دانش

به قدر یک لحظۀ تأمل برگ در آستانۀ سقوط ...که آه ...جاذبه اینست.

 

اما 

من از سهم خودم از عشق ناراضیم

حتی اگر به تمامی ازآن من باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 10:52  توسط نازنین   | 

سال نو همۀ عزیزانم مبارک....

 

وقتی تو حلول میکنی در من

آرامش عید را مهیا کن

گل مثل تو از غروب میترسد...

 

وقتی تو حلول میکنی در من

ماهی ..دل آب ..سبزه و سنبل

آیینه و تخم مرغ میلرزد. 

 

امسال بهار با تو می آید

یک سفرۀ هفت صین بچین در باغ

شایدکه  کلاغ آرزو دارد.

 

امسال بیا کنار من بنشین

یا...در رگ ابرها تنفس کن.

این آب که رفته ...قصد جو دارد.

 

امسال ...و با دلم مدارا کن

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 19:35  توسط نازنین   |