
یکروز در پارک بانوان...
پارک بانوان ...امروز با هذیانم آنجا قرار دارم...گفته ام بماند که بیایم...اما هذیان که آمدنش به خودش نیست که ماندنش باشد . چنبره میزند روی چمن ها و چشم میدوزد به هیکل های زنانه محو و قدم کش میرود تا آخر و هی روی خودش بر میگردد. چند لا که میشود از خود در میرود آنوقت هی میزند به ذهن من که تند تر ...
خود را برسان. اما من که تمام ورزشهای جهان در عضلاتم فشرده شده دارم به ذهنم کشش میدهم.
دارم تصمیم میگیرم که در آن بیست در دوی سبز کدام یک از عقده هایم را بدو م بی آنکه تو ببینی و چشم بدوزی به انحنای غم انگیز کمرگاهم که درد میکند ...و بگذارم که گیسوان زنده به گورم در آرامش آفتاب ندیده و نشناخته حق بگویند.
دارم تصمیم های بزرگ میگیرم برای آفتاب ....و برای جهیدن و پریدن بی آنکه تو معنی ام کنی ...و زیبا بودن...بی آنکه به چشم تو ناساز بیایم یا ساز ....! دارم برای این آزادی چهل متری ام سرود میسرایم ...و هذیانم نشسته در تاب به انتظارم که بروم.
ازپشت این دیوار بلند که محدوده بی انتهای آزادی بی حد وحصر من است تا من ...تنها دو قدم فاصله است .
میگذاری به یاد بچگیهای دیوانه وارم یکبار ...یکبار برای خدا از این دیوار بالا بروم ..پاهایم را آویزان کنم و سوت بلبلی بزنم و تو تیرکمانت را غلاف کنی و سوت زنان دور شوی و بگذاری که دستبند محبت بی شائبه ات در جیبت بماند برای یک لحظه....که شتر بر دیوار هرگز ندیده ای...؟؟
اما دیوانه تر از آنم که عاقل باشم . سر می اندازم به همان زیری که سهم من است ...سهم مادران من ...سهم* دختران من...و از راهش ..که تو همیشه نشانم میدهی ...وارد میشوم.
وارد که میشوم ...هذیانم بغض کرده روی تاب ...همینطوری چشم دو خته به روبرویی که از سمت من پیدا نیست. هذبانها خودشان را زیاد لوس میکنند . خودشان را زیاد جدی می پندارند ...اصلا هذیان شده اند که باورشان کنیم ...و من باورش نمی کنم . اینجا پارک بانوان است ...خوش به حالمان چمن دارد و درخت و آب نما و یک محوطه نقلی که دورش توری است و نمی دانم قرار است آنجا چه ورزشی اختراع شود و توالت و نمازخانه و یک ..نه دو ...خوب نمی بینم شاید هم سه تا مرد ...که مارا از مردها نگهبانی میکنند و بگذار عینکم را بزنم ...یک باغبان که آنهم مرد است و کلاغهایی که همه مردند و مورچه هایی هم...
ما اینجا کاملا آزادیم.......
*سهم همچنین یعنی بیم... سهمناک
