تبليغاتX
اینک این منم

اینک این منم

 

این بارش اسید

اشک من است!

این رد بوسۀ یک تازیانه نیست .

فریاد میکشم ،فریاد رو به باد...

رقصد اگر درخت به طوفان

فریاد خسته ام اما

               ترانه نیست.

دستم شکسته ، نای نوشتن نداشتم...

این شعر را ببخش اگر عاشقانه نیست.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 14:14  توسط نازنین   | 

پردۀ اول:

وقتی چهار ساله بودم با مادر همیشۀ خدا محجبه ام ، به بقالی رفتیم. مادر من برای پوشیدن آن چادر احتیاجی به انقلاب نداشت که به او بگوید چکار کند خودش آن را انتخاب کرده بود و میپوشید.   اوایل انقلاب بود وتب مردم تند. مردم همه در عقوبت خاطیان پیشقدم بودند.آنروزمن  لباس زرد رنگی به تن داشتم که تا روی زانوانم پایین میآمد. روی سینه اش گلهای کوچکی گلدوزی شده بود. جوراب سفید داشتم و موهای موجدارم را مادرم تا کنارگوشم کوتاه کرده بود و مرتب شانه زده بود. خودش طبق معمول چادرش را تنگ گرفته بود و با یکدست دست مرا...! آنقدر محکم مرا میگرفت که دردم میامد گاهی....!!  

-آقا لطفا به من یک....،   - خانوم ( در حالی که به سمت من میآمد.) شعور داشته باش این بچه رو بپوشان ...( و من را در حالی که  لباسم را به تنفر گرفته بود از بقالی بیرون انداخت.) مادرم بهت زده شده بود. چیزی که میخواست در دهانش ماسید. اما من....

پردۀ دوم بیست وشش سال بعد:

 به پیشواز دایی ام میرفتیم که پس از مدتها به قصد دیدار وطن و اقوام از خارج از کشور می آمد . راه طولانی یک شهر را تا شهر دیگر با ماشین طی کرده بودیم و همگی خسته و کوفته بودیم . فرزندم را در بغل گرفته بودم و آنقدر محکم به بغل میفشردمش که دردش میآمد گاهی.به همراه همسرم ،تعدادی از افراد خانواده ام از گیت بازرسی اولی در فرودگاه (... ) عبور میکردیم . من مانتو سبزی به تن داشتم و شال مشکی و ...- خانوم  - بله .....- این را امضا کنید لطفا ...- این چیه؟  ..- این تعهد نامه است . – چه تعهدی؟ ...- تعهد اینکه اگر در محوطه فرودگاه با شما هر برخوردی  شد حق اعتراض نداشته باشید.   پسر کوچکم را دست به دست کردم و گفتم برای چی باید همچین تعهدی بدهم ؟ - گردنتون معلومه خانوم این چه حجابیه؟؟ - من این تعهد را امضا نمی کنم. این چه تعهدی است که حق مسلم اعتراض را ازمن بگیرد؟ - پس باید بازداشت بشین – مشکلی نیست بازداشت را راحتتر قبول میکنم اما امضا نمیکنم . یک صدا از پشت سر من - خانوم دیوانه ای امضا کن بره پی کارش من هفته ای دوبار دارم میام و میرم و هفته ای دوبار هم تعهد میدم . به اون خانوم نگاه کردم و چون نمیخواهم پوشش او  را مورد انتقاد و قضاوت قرار بدهم او را وصف نخواهم کرد. با دندانهای به هم فشرده گفتم من چنین تعهد مسخره ای را امضا نمیکنم .

در سالن انتظار نشسته بودم که :- خانوم دستهاتون رو بیارید جلو شوهرم  با تعجب ؟- برای چی. – این خانوم تعهد نداده ...- تعهد برای چی ...حجابشون کافی نیست. – اما  خانوم من محجبه است . ...دستهام رو در هم گره زده بودم و به مادرم خیره شده بودم . در نگاه  مادرم چیزی غیر از یک دلسوزی عمیق مادرانه ...خشمی بود که با بیست و شش سال پیش من همدردی میکرد ...تمام دردم را با نگاهم رو به او فریاد میزدم ...- پیراهن زردم رو پاره کرد.چرا برسرش فریاد نکشیدی مادر؟؟؟

مصداق تبرج و جنایت دختران ورزشکار در کرمانادامۀ مصادیق مذموم تبرج

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 21:7  توسط نازنین   | 

شاید خدا، دلگیر از شیطان نمی شد 

معشوقٍ عشق تازۀ انسان نمی شد

شاید، اگر عشق خدا هم ماندنی بود 

تبعیدی،آدم از  بهشت جان نمی شد

هابیل را شاید ،   برادر،   خاک میکرد 

اما کلاغ،          آموزگار آن نمی شد

عشق پدر فرزند هم لاف بزرگی  است 

جز این اگر، این عید هم  قربان نمیشد

حجت تمام و عشق،   اما از سر خط 

قرن از پی قرن اینچنین ویران نمی شد

باید کسی حاشا کندمن را در این عشق

در من دروغی،   اینچنین آسان نمیشد

ایمان فریب، ایمان دروغ ،ایمان گذشتن 

تردیدها،      نامش ولی ایمان نمیشد.

تب کرده ام، پاشویه ام در خون نمایید

عاشق چنین شعر ترش، هذیان نمی شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 7:19  توسط نازنین   | 

این گوگل عجب موتور جستجوی باحالی است. بماند که گردانندگان آن در مورد برداشت غیر قانونی از اطلاعات استفاده کنندگان مورد انتقاد واقع شده اند ، اما برای ما که در وبلاگهای ادبی ول میگردیم و خیلی هم کاری به سیاست های آمریکا و تروریسم و ...نداریم(گوگل به این دو کلمه حساس است ، آخ جون ) خیلی کمک کننده است. اما ظاهرا گوگل کارایی های دیگری هم دارد که من نمیدانستم و آن ایجاد هویت های جدید برای آدمهاست .

کافی است نام کسی را که کنجکاویتان را برانگیخته با مخلفاتش آنجا وارد کنید ، آنوقت میبینید که انواع و اقسام هویتها را میتوانید انتخاب و به فرد مورد نظرتان نسبت دهید . این چند تا حسن دارد . اول اینکه هیچ وقت حوصله تان از کنجکاوی در مورد ابعاد ناشناخته زندگی آن فرد سر نمی رود. دوم اینکه خود آن فرد هم از دستاوردهای زندگی هویت های جدید بهرمند میشود.

نمونه خیلی ملموسش را همین حالا میتوانید امتحان کنید . در موتور جستجوی گوگل نام نازنین صالحی را وارد کنید. همینطور که میبنید یکی دوتا از این نازنین خانوم ها ی گل گلاب خود نویسنده میباشد که دارد در حضور انور منورتان قلم فرسایی میکند در همین وبلاگ....اما خوب که نگاه کنید انگار نازنین خانوم های خیلی خیلی محترم دیگری هم هستند که که در محیط وب مشغول به قلم فرسایی هستند و من از همین جا برایشان آرزوی موفقیت میکنم.

از آنجا که مطمئنا همه این نازنین های نازنین شخصیتهای محترمی هستند برای این حقیر سراپا تقصیر موجب بسی مباهات است که با ایشان اشتباه گرفته شوم.اما از آنجا که احساس میکنم بعضی از خوانندگان محترم وبلاگ اینجانب مرا 29 ساله ،مطلقه ، جویای کار و منزل در تهران فرض کرده اند،  روشن کردن این موضوع بدنیست که اینجانب 32 ساله ، متاهل ومشغول به کار میباشم و محل اقامت فعلی من هم در اصفهان و تهران نیست .

این امر بهانه ای شد که من از همسرم که همیشه مشوق و اولین شنوندۀ بلغورات ذهنی بنده هستند و پسر عزیز و هنرمندم که گاهی هنگام تایپ کردن مطالب روی پایم مینشیند و حروفی را با انگشتهای کوچکش تایپ میکندبه خاطر همراهی و تحملشان تشکر کنم. در ضمن شما را همجنان به استفاده از این موتور جستجوی خوب و مفید تشویق میکنم .( فقط ت ر و ر ی س م  را ننویسید مردش هستید عملا انجام دهید.)  

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 13:45  توسط نازنین   | 

یک پنجره ،نمای جلو،   آسمان خراش!

یک روزن ستاره ،خدا! یک ستاره کاش!

من تشنۀ پیالۀ ماهم  ...      و ماه من

له میشود میان دو تا برج ، خنده هاش

                                                    اینجا شبم ستاره ندارد و ...بگذریم

- خانم سوار شو!  و صدایی که میکشد

من را درون به حال و هوایی که میکشد...

یک جفت چشم هرزه و خوابی که راست نیست

بن بست این خیال به جایی که میکشد

                                                    ای کاش رعد وبرق ببارد ...و بگذریم

در ازدحام بخش ،کسی ونگ میزند!!!!

من پشت میز ،گوشی من زنگ میزند

-خانم مگر نگفتمت ؟؟    و روبروی من

آقا به روی میز من آهنگ میزند.......!!!

                                                   اعصاب من کشیده ترین ساز شرقی است.

امشب کشیک،  نمرۀ افکار من بد است

 روزی شلوغ ،حال دو بیمار من بد است

جنجال بخش ،چشم شما ،پای دردناک

اینها همه ،که وضعیت کار من...بد است

                                                    وجدان من اگر بگذارد ...؟؟ وبگذریم.....!!

ـ باید رسیدگی بکنی بیشتر به من

و کودکم ـ به پارک ببر  مثل یاسمن

و مادرم که ـ سر نزدی !!من دو ساعت است

رویای خواب دارم و در خستگی تن...

                                                آه این غذا دوباره چرا ته گرفته است؟!!

ـ مال حرام ؟؟؟ قسمت دکتر دوا ،همین.

برکت ،دعا ،معامله ای با خدا ...،همین.

خانوم بگو که کودکتان چند ساله است؟

دستان کوچک (عاطفه ام مبتلا ،همین)

                                                رو به خدای عشق بر آرد ...و بگذریم.

من روسری تافته،   دمپایی آفتاب،

خورشید،دم گرفته به روی نگاه آب

دریا خزانده سینه که انگشتهای من

نم میشود و چند نفر: ـ هی شما!! عتاب.

                                              شاید که او مرا نشمارد ...و بگذریم

امروز روز جمعه ،تو ! من! جاده خنده هات

چالوس ،من لواشک ترشم،     تو از نبات

ردی به روی جاده و مردم  و خون    و من

ـ آری پزشک هستم و ...  بیمار بی ثبات

                                           در بین راه جان بسپارد ...و بگذریم؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 15:16  توسط نازنین   | 

شعر من فرزند من است...! فرزندی که هرگز نمی زایمش که برود. شعر ها و نوشته هایم به جانم بسته اند.سپید سیاه ، سطحی ،عمیق،در وجود من موجی است که خیز برداشته دنیا را لبریز کند.عنان نمی گیرد ...فرمان نمیپذیرد....! من در خودم نمی گنجم نه حالا و نه هیچ وقت ..! این پنبه را..دنیا ..از گوشت در بیاور!!!!من شکل آدمهای روزگار تو نمیشوم .

بهارم از گرمای وجود خودم سبز میشود. جوانه میزنم و ستبر میشوم . تبر را هم ..خودم ..برمیدارم . اینقدر خود را میشکنم که کم بیاوری ...!که تبرت در دستت بماسد.

پراکند ه ام ...هر گوشه ام به سویی میرود ...زمانی دراز با آن جنگیدم و خود را به شکل نظم در آوردم ...شبیه شوم به شمایی که راهتان پیوسته است. گنجشکهای خیال بیزبانم را با تیر و کمان کشتن لحظه زدم تا راضیتان کنم. کم آوردم ..جازدم ...! اما من از شکستن آغاز میشدم ...! نه از شروع ...!

آری این منم ...فروغ نیستم که از فروغ شعر هایم چراغ کنی، دریچه بسازی، به انزوای کوچۀ خوشبخت بنگری ...!پروین نیستم که از صلابت کلامم ،ستاره بکوبی به سقف خیالت ، دلت قرص بماند...! من نازنینم ...! به شهر شعر من اگر که بیایی، خواب میروی ..،گم میشوی ..،مغشوش میشوی ..،آتش میگیری ..،گفته باشمت..!

گفته باشمت که از طناب مهر من آویزان نشوی ...،من گلوی نیاز های نگفتۀ خود را هم دریده ام گاهی...! دل به نازدانه های ایوانم نبندی ...من کشتزار ...کشتزار ترانۀ نشکفته را آتش زده ام..!

دیگر از شما نمیهراسم اما! های زخم های وحشی خواب زده...پیکرم از آن شما...و روحم اگر که خونروش این ضربان گرم سیرابتان نمی کند....ودلم که پاره ای از رویای من است که خواب مییند هر شب باران دردهایش را شسته است. دیگر از شما نمیهراسم ..ای خودآزاری خودخواستۀ ناگزیر که هر زمان سر از گریبان به در آوردم به مهربانیهایم رنگ تلخ جنون پاشیدید چشم در چشم ...! من به اندازۀ عمر کوتاهم اگر نه بیشتر از شما بزرگترم . از فریبکاریهایتان ....دروغهایتان ...!

در من ترانه بجویید ...! ترانه هایی دارم از جنس لالایی ..! مادرانه هایم را تکرار میکنم برایتان ...! از من عاشقانه بخواهید ...غزل هایی نگفته ام هنوز که رگ سرخ مستی ها یتان را پر میکند از جنون ....! افسانه هایی بلدم که نسل در نسل پلک معصوم کودکانتان را در درگاه خواب به هروله نگه دارد.....هنوز شبنمم...، دلهایتان را به سوی رگبارم بگشایید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 17:48  توسط نازنین   |