تبليغاتX
اینک این منم

اینک این منم

مخدوش  میشوم  که معما ترم کنی

پیچیده تر   از آنکه شود باور...م کنی

 

شبها کنار پنجره گل میکنم که صبح

شاید هوس کنی  و مرا پر پرم کنی

 

گاهی ،شبیه گریه اگر  میشود ، ببخش

شعر است،ساده تر که شود از برم کنی

 

خشکیده ام،ترک ترک ذهنم از شماست

شاید بزرگوار  ،     به اشکی ، ترم کنی

 

"پرکن پیاله را" و تهی ...آی زندگی

آنقدر می بنوش که تا لب پرم کنی

 

غمنامه نیست.گفتن رازیست سر به مهر

غم میشوم...... که تاب بیاری سرم کنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 18:43  توسط نازنین   | 

براي پدرم .

 چنديست نگفته ام كه دوستت دارم و نگفته اي كه ... ميداني رسم نيست . همين رسم هايي كه نيست ، همين حرفهايي كه ميشود به تعارف نگفت ، دلداريهايي كه ميشود به خجالت نكرد،شرم پدر فرزندانه دست و پا گير كه گاهي تا مرز سكوت ميرود و  ما گاهي مغبون همان دو لحظه شرم و حرمت ميمانيم و ميرويم و شرمنده دست و دلبازي زمان ميشويم.

اما امروز روز توست . روز يك سايه ساربلند  و قدرداني يك چلچله كوچك كه خوشه چين خوان كرم اوست. ميشود امروز را دوباره به دنيا بيايم توي گوشم اذان بخواني ، مسلمانيم را به ذوق شانه هاي ستبر تو عشق كنم؟   ميشود امروز روي زانوهايت خواب بروم ودستت روي سرم باشدو تو تمام گردنه ها را براني و دنيارا آب ببرد و من را...صدايم كني ناز بابا و من چشم هايم بدرخشد ، "بله بابا"يم را آواز قناري برايت بياورد ؟

ميشود دوباره سر سفره بي منت هميشه ات بنشينم ، نان گرم حضور ترا بچشم، در لقمه هايي كه براي زندگي ميگيري شريك شوم ؟ ميشود شب ها خودم را به خواب بزنم و از لاي چشم هاي نيمه بازم ببينم كه به خوابم سرك ميكشي رويم را ميدهي ...؟ ميشود دوباره برايت شعر بخوانم و تو عشق كني و هيچ نگويي ..من ببينم كه نفسهايت عميق ميشود و حس غرور را تاب مي آوري ...ميشود دوباره فارغ التحصيل شوم و هميشه همانجا بايستم كه تو بيايي و تو باشي و خوش باشي و تو را همانگونه سر بلند ببينم ...و هي تكرار شود؟ هنوز صدايت را ميشنوم كه مهريه نميبري براي من كه : دختر من فروشي نيست.

 هنوز ميبينمت كه پاورچين به سراغم ميايي ، كودكم را در آغوش ميكشي و پسركم را كه به تو بابا ب‍زرگي ميگويد به اشتباه دخمل بابا صدا ميكني. چقدر خوشحالم كه هستي ...چقدر خوشحالم كه فرزند تو ام ...چقدر خوشحالم و دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 14:15  توسط نازنین   | 

 دروازه قرآن شیراز

 

دارم از شهری که در آن هستم، میروم . مثل آنروزی که خیال کردم برای همیشه رفته ام و بازگشتم  تا تصویر مغشوشش را در ذهنم دوباره بسازم و اینبار به آن دل ببازم . جالب است که هویت کجایی بودن من هم ،سرنوشتی مثل چرایی بودنم پیدا کرده است. در اودیسه شهر به شهر شدن ، از هر جا چیزی بر وجودم ماند و در هرشهر حسی را جا گذاشتم. شش بار شهر به شهر شدنم ،مرا یاد خان هفتم میاندازد. از تولد بر گشته ام به تولد...! و حالا قرار است از شهری که اولین بار در آن سایۀ خورشید را دیدم که نور بود و ناب بود و مثل شراب معروفش سر مستم کرده بود از وجود ، خان هفتم را انتظار بکشم .

از زادگاهی که امروز به آن برمیگردم شاید غیر از یک کودکی مغشوش ، حس بر شانۀ مادر به تظاهرات رفتن و ...چیزی به یادگار نیاوردم ...

اما از خان دوم، سنگی به یادگار برداشتم که تفکرم را جسمیت میداد و انگار که باید لامسه را به یاری میگرفتم تا کوچه های تنگش را به خاطر بیاورم و شیطنت هایم را ، آنگاه که دنبال بچه گربه ها روی دیوار خانه همسایه راه میرفتم و لیلا و شقایق و آناهیتا و محمد را که الان مرده است و نمیدانم چرا هنوز هر وقت با فرزندم بازی میکنم بیادش میاورم که شیطان بودو هیچ چیزی را جدی نمیگرفت و چشمهایش سبز بود و همینطور در گیر و دار جدی نگرفتن زندگی، جان داد . دستگاه فالوده سازی آقای مقیم و من که با چشمهای گشاده میایستادم و به رشته های آویزان شده چشم میدوختم و طعم فالوده ها که ترش و شیرین بود و من آبلیموییش را دوست داشتم. حیف که عنان زندگی در دست کودکان نیست و اگرنه من در همان لحظه در همان خانه متوقف میشدم و هی گل میچیدم و روی تشک های پهن شده در حیاط طعم خوش آفتاب را میچشیدم و هرگز بزرگ نمیشدم .

خان سوم و شهر سوم اما، برای من دوران تلاطم و تغییر ...آویختن از طناب سست بلوغ، بر شاخه های خشکیدۀ تفکر مردمی که تو را مثل خمیر میورزند تا به تنور عرف خود بچسبانند. دوران ارشاد و شعر و حسی که از درون ،چون یک زایمان سخت و نابهنگام قلب مرا میشکافت و من آنقدر بی تجربه ، آنقدر متلاطم ، آنقدر جسور ...چادرم را تنگ میگرفتم و در کوچه های داغ، سوزش پایی را تجربه میکردم که نازکی پاپوشش را در نمیافت. بلند بالا و لاغر اندام و رنگپریده مثل نو نهالی که در برابر عصیان باد و ظلم آفتاب همچنان به تنعم باران می اندیشد. خانه مان، اما بزرگ بود و قدیمی بود و باغچه های بزرگش جان میداد برای گم شدن و در خود فرو رفتن و حوضش برای جدل با مادر که همیشه از سرما خوردن ما پس از آب تنی میترسید و پنجره هایش که رو به باغچه ها باز میشد و من همیشه در آستان پنجره مفتون ترکهای انار مینشستم ، دستم اما" فوارۀ خواهش "نمیشد.

خان چهارم ،خانه ماند ،من رفتم .( رفتن اما وقتی که در آن مکان باشی فعل خوبی برای صرف کردن نیست.) آنقدر سریع ورق خورده بودم که مدهوش ماندم تا زمانه به هوشم بیاورد. هنوز مسئله های مکانیک و سیالات را خواب میدیدم که پرت شدم به لواتور اسکاپولا که بالابرندۀ کتف است و آدنوزین تری فسفات که حمال انرژی است و جسد که ما برای دست زدن به آن به قانون بقا میاندیشیدیم و پله های آزمایشگاه قارچ و انگل، که زیاد بود و من همیشه به این میاندیشیدم که کارگران ساختن یک طبقه را فراموش کرده اند.خانه های دانشجویی ومن که خانه ام بوی خانه میداد ، بچه ها به بوی قرمه سبزی راه آن را پیدا میکردند و تفریحمان بود که بخوریم و بعد کله استادانمان را بار بگذاریم ،گاهی هم اگر برف راه گم میکرد و بر این شهر میبارید در خیابانهایش لیز بخوریم و مردم را بخندانیم ،گاهی هم روی پشت بام خانه دانشجویی مان زوزه بکشیم و صدای گله سگهایی را که از کوچه ها عبور میکردند در بیاوریم .در لابلای شبها و روزهای کشیک ، خستگی شبها و ملامت روز ، شهری که روزش را به کسالت ( برداشت من از آن ) و شبش را به شکار اختصاص داده بود عطش سرودنم را از یاد بردم. عشق مرا به خان پنجم پرواز داد .  

خان پنجم خان شهر شلوغ، ادای زندگی در آوردن ، پنج صبح بیدارشدن، تا از غرب تاریکی برسی به شرق گرگ ومیش بیمارستان ریۀ دار آباد که احساست را همراه بیماران مسلول آن سرفه کنی و بعد شبت را در اتاقی بگذرانی که همه اش سفید بود، تختش و ملافه هایش و کف پوشش و پنجره اش و درش و دستگیره اش و خواب ببینی که مرده ای و نور میبارد از قبرت ...اما زنده باشی و سرسخت . در پناه دستان نجیب همسری،  زندگی بگذرانی آنقدر که میتوان خوش بود و بعد دستانت شکل گاهواره شوند و لبهایت بر چهره معصومی ،طعم بوسه بگیرند ، معجزه ای را به دنیا بیاوری که خوابش را بهار، میبیند. مادری ، آنقدر عمیق بود که هنوز در لابلای مرجانهایش، دنبال صدفهای گم شده ای میگردم که نابترین مروارید احساسم در آن رشد میکند و بزرگ میشود. مادری آنقدر بلند که هنوز در چمنزار دامنه اش غلت میزنم و به شوق خندۀ مستانه ای، سرمست میشوم و خواب قله میبینم.

خان ششم، برگشتم به همان شهری که روزی برایم کسالت و شکار بود و امروز عزیز ترین خاطراتم را ...آرامترین روزهای این چند سال را ...از آن به یادگار میبرم . دوستانی را درخاطرم نشانده ام به مهمانی ابدی ...صاحبخانگی ذهنم . آنقدر با این شهر و مردمش خو گرفته ام که خودم را اینجایی، تصور میکنم و خیال میکردم که میمانم و عزیزانم  که مژده از آنهاست را زندگی میکنم ...

اما تقدیر قدم، رفتن است و من که کبوتر ذهنم، همبال پرواز، همیشه آسمان را چریده است، ناگزیرم از شروع دوبارۀ خودم در خان هفتم که دوباره متولد میشوم ،از دروازۀ قرآنت میگذرم و به نام تو آغاز میکنم ...خدا...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 16:14  توسط نازنین   | 

 

این وبلاگ شایان از وبلاگ من فعالتر است ...دوستان عزیزی که راه گم نکرده اند بد نیست گاهی هم به آنجا سر بزنند.     دنیای کودکانۀ من

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 21:52  توسط نازنین   | 

بدون شرح

از بین همه نعمتهای جهان عاشق کف پای نوزادم ...دیوانه وار!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:57  توسط نازنین   | 

کرکسها ،کفتارها !

بر خوان سقف ریخته

اما من هنوز زنده ام.

نشسته ام خود را بپاشانم ...زحمت کرمها کم

 

نه از سلالۀ ماهم

نه از تبار هبوط

تشنجی هستم در ذهن برگ

زنده ای در تقلای مرگ

 

کرکس ها کفتار ها...

اجرتان با خدا ...من امادر جان کندن استادم ،

طغیانم بر چرخۀ خاک باری نخواهد بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:0  توسط نازنین   | 

درد اگر آب باشد مرداب است. میماند در تو و میگندد تا تابش زمان خشکش کند. درد اگر هوا باشد گردباد است میپیچاندت آنقدر تا  از خود پراکنده شوی یا در خود به استحاله رود. درد اگر صدا باشد بغض است تنها تو میشنوی  و مردم به خویش مشغولند.

از دردی به دردی پناه میبریم که سایش زخم ، فرسایش کوفتگیمان را فراموشیمان دهد به آنی ..لحظه ای و باز باز آیند لشکر لشکر درد به کارزاری که تنها تویی مبارز خط مقدمش . مچاله در خود نشسته ای ،سر در میان گرفته ،نفس در سینه حبس ، آماده که آیا میشود این طوفان آخر باشد ...بنشیند یا در هم بشکندت .

 درد اما ،اگر لشکر باشد به تیغ نمی آید به پنبه می آید . سر میبرد ترا به تقلای ثانیه در ثانیه به وسعت یک قرن و تو صبور مینشینی تا عصیان یک ترک ...تکه ای از جانت ، تنت را بشکند ، سکوتت را بریزد و تو باز سر بر آوری که آیا ....آیا دردی هست که مرا از دردهایم برهاند؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 17:23  توسط نازنین   | 

تولد مادرانم مبارک

 

بنام خداوند جان آفرین

پس از او به نام تو ای بهترین

 

سلامی چو روی عطش چاک چاک

به لب تشنگیهای مردان خاک

 

به آنان که بادرد آمیختند

به دار دل خویش آویختند

 

به پیچک که بر شاخه پیچید و رفت

به شبنم که خورشید را دید و رفت

 

به کوچکترین قاصدکهای دشت

به تنها ترین لحظه سرگذشت

 

به زخمی که در عمق احساس ماند

به راز اطیفی که در یاس ماند

 

به هق هق نوازان چشمان تو

به بغضی که خفته است در جان تو

 

به تو ای که تاریخ بر دوش توست

که گل جلوه ای از بناگوش توست

 

به تو ای تو نازکتر از ناز گل

که لبخند تو شرح آغاز گل

 

کدامین نفس خالی از آه توست

که هر دم چو برخاست همراه توست

 

و درخانۀ ما نفس میزنی

و  آتش به طرح قفس میزنی

 

مبادا کزین شعله پروا کنم

حرامم قفس گر که پر ..وا کنم

 

"شروع لطیفی" که بی ادعاست

که"الفاظ مجذوب" را انتهاست

 

تو همتای احساس پروانه ای

و چون شمع در خاطر خانه ای

 

هر آنکس که رنگ از سخاوت نداشت

به لحن نگاه تو عادت نداشت

 

چو دورم زتو روز و شب میکنم

من از عشق روی تو تب میکنم

 

شب وروز صدبار گل میکنی

پرستاری از خار ،گل میکنی؟؟

 

نفس در نفس بوی جانم تویی

کبوتر منم آسمانم تویی

 

کبوتر کبوتر شمردی مرا

به بام تجلی تو بردی مرا

 

به این آسمان باورم داد ه ای

زبامی که بردی پرم داده ای

 

پریدم که با آسمان سر کنم

بدون تو شاید که باور کنم

 

نشد زانکه معراج ابروی توست

مرا سمت پرواز دل کوی توست

 

نیارم چو نام تو در گفتگو

ببخشا گل من ...ندارم وضو

یادگاری از زمستان ۱۳۷۳ پیشکش محبتهای مادرم 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:19  توسط نازنین   | 

به طرز مسخره ای خوشحالم . اینقدر خوشحالم که نتونستم جلوی نوشتن این کلمات رو که الان همینطوری خودشو ن دارن سر ریز میکنند، رو بگیرم . اصلا هم برام مهم نیست که متنم ادبی نیست.

 فکر نکنین جنون گرفته ام ها ؟ یکروز به حد مرگ غمگینم و روز دیگه تا اوج زندگی شاد..؟!! نه بابا! خوشحالیم هم چون به مردن مربوطه، همچین خیلی هم این وصله ها به من نمی چسبه.

آخه این پست آخر احقاق حقوق زن در زندگی دنیاییش رو اعلام میکنه ، و اون اینه که ....ترو خدا خانوم ها اگر قلباتون ضعیفه و طاقت شادی بیش از حد رو ندارین نخونین ، حوصلۀ دادن دیۀ کامل رو ندارم..... ها؟؟؟ نگرفتین ؟؟گرفتین ؟؟بله دیگه همینه ...اون خبری که زندگیم رو کن فیکون کرده و دیگه دارم برای مردن پر در میارم همینه نه...!دیه زن و مرد از فردا مساوی خواهد بود. 

دست بزنین و شادی کنین ...و از این حرفها!!خوشحالم که داره حقوق زن با مرد مساوی میشه اگرچه فعلا به خود اون مرحومه چیزی نمیماسه ولی به شوهرش و پدرش که .

 بماند مویی از خرس کندن غنیمته. تا چند وقت دیگه  قبرهای دوبلکس مشرف به دریا ، با کفن های مرصع با امکانات ویژه در اختیار خانوم ها قرار میگیره . از خانوم ها شب اول فبر هم تعهد گرفته نمیشه . تازه چون خانوم ها خیلی ظریف و لطیفن براشون تاکسی میگیرن، از پل صراط ردشون میکنن. اون دنیا هم میتونن، خود خود خودشون به تنهایی، بر علیه اعضا و جوارح خودشون شهادت بدن . کی به کیه. شاید هم بتونن کلاه خودشون رو قاضی کنن. ولش ...من خیلی  خوشحالم . دارم میمیرم از خوشحالی ...!

نمیشه دیه ام رو به خودم بدن برم یک دوری باهاش بزنم؟؟ 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:34  توسط نازنین   |